سه شنبه ۱۸ تیر ، سالگرد حادثه ی کوی دانشگاه ، مقابل در ورودی دانشگاه تهران ، ساعت ۱۹:۰۰
در ســاعــت ۲۳:۰۰ هــر شـب ، بر روی پشـت بام ها ، فـریاد مـا هسـتیم را ، به تمام ایران برســانیم
برای مشاهده ی تمامی کتاب های وبلاگ ، به آرشـیـو موضــوعی کتابخانه ی سوخته مراجـعه نـمایید
تا به حال به این فکر کرده اید که چرا مسلمانید و در کیش دیگری نیستید ، یا به این فکر کرده اید که اگر پدران و مادرانتان مسلمان نمی بودند ، اکنون شما هم مسلمان نبودید ، پدران و مادرانی که خود مسلمانند ، چون پدران و مادرانشان به این آیین بوده اند ، و اگر این زنجیره را همینطور دنبال کنید ، به خانواده ای احتمالا زرتشتی می رسید ، که با زور شمشیر عرب مسلمان شده اند ، و تا به حال فکر کرده اید که اگر آنان مسلمان نمی شدند ، امروز شما هم مسلمان نبودید . تا به حال به این فکر کرده اید .
در تاریخ طبری می خوانیم ، اعراب صدر اسلام با سپاهی عظیم و فرماندهانی چون حسن بن علی و حسین بن علی به طبرستان ( مازندران کنونی ) یورش برده و در پشت دروازه های آن شهر متوقف شدند و سپس آنجا را تحت محاصره ی خود در آوردند ، و در پایان با وعده ی امان دادن به ایرانی ها ، دروازه های سترگ طبرستان به رویشان گشوده شد و بعد از ورود سپاه اسلام به آن شهر ، مسلمانان خلاف عهدشان ، هیچ مردی را زنده نگذاشتند و زنان و کودکان را نیز اسیر کرده و برای فروش در بازار های مدینه ، راهی آن دیار کردند . و جالب آنجاست که ۱۴۰۰ سال است که ما ایرانیان مسلمان شده به زور شمشیر همین اعراب ، در سالروز مرگ هر کدام از قاتلان پدران و مادرانمان ، بر سر خود می کوبیم و خود را برایشان هلاک می کنیم ، و عجیب آنکه چقدر با اجدادمان بیگانه ایم ، و این سوال همیشه در ذهن من ، که به راستی فرق بابک و افشین چه بود ، و فرق ما با افشین چیست .
لینک دانلود کتاب - بابک خرم دین - سعید نفیسی
بابك ، دست هايش بسته بود از پشت ، اما مشت ، جامه اش از جنس خون ، و جام اش از خمخانه زرتشت ، خسته تن ، جان در خطر ، آزرده دل ، خاموش ، مهر را در سينه مى پرورد ، كينه را در خويشتن مى كشت ، ارغوان ديدگانش ، با شفق ها و شقايق هاى ميهن گفتگو مى كرد ، تير باران نگاهش بارگاه معتصم را ، زير و رو مى كرد ، دل ، به فرمان دليرى داشت ، ترس را بى آبرو مى كرد ، اهرمن از خشم مى لرزيد ، دژ دل و دژ خو و دژ آهنگ ، بانگ زد ، با واژه هایى زشت و بى فرهنگ ، اى سگ ، اى زنديق ، كام ات چيست ، اى موالى اى عجم ، سوداى خام ات چيست ، پس چرا از ما نمى ترسى ، پس چرا بر خود نمى لرزى ، بابك اما ، راى ديگر داشت ، كشتى انديشه در درياى ديگر داشت ، در نگاهش مرگ آسان مى نمود اما ، زندگى در ذهن او معناى ديگر داشت ، زير لب نجواى ديگر داشت ، زنده بايد بود و شادى كرد ، مام بوم خويش را بايد نگهبان بود ، با پيام راستى ، با مردمان بايست رادى كرد ، اهرمن فرياد زد ، افشین ، چه مى گويد ، و افشین آه افشین وای افشین ، آن گنه كار پريشان روزگار شرمسار از برگ برگ خونى تاريخ ، آن همان آكنده از هر گند ، آن همان بى ريشه بى پيوند ، شرمسار از كرده خود ، سر به زير افكند ، اهرمن با تيزخندى گفت ، البابك هراسانا ، و بابك آن گو نستوه ، آن ستوه سبلان كوه ، آن اسطوره بيگانه با اندوه ، آن آیينه دار مزدك و مانى ، آن دلخسته از تزوير و نيرنگ مسلمانى ، چشم در چشم ستم فرياد زد ، بسيار آسانا ، اهرمن فرياد زد جلاد ، و آن دژخيم ، همان آيینه دار مكتب بي داد ، با يك ضربه از پهلو ، چنان زد تا كه خون فواره زد از مقطع بازو ، تهمدل درهم كشيد ابرو ، سهمدل خر خنده زد بر او ، آسمان كى مى برد از ياد ، آندمى كه شيون شمشير ها ، پيچيد در بغداد ، و بابک آه بابک باز هم بابک ، تا نبيند اهرمن سرخى او را زرد ، تا نخواند از نگاهش درد ، تا نپندارد كه پايان يافت اين آورد ، چهره را با خون ناب و تابناكش ، ارغوانى كرد ، و آنگاه ، تا نيفتد پيش پاى اهرمن ، خود را به پشت انداخت ، چشم ها را بست ، شهپر انديشه را وا كرد ، بال در بال هماى عشق ، گشت و گشت و گشت تا جان را ، بر فراز كشور جانانه پيدا كرد ، هر طرف هر سو نگه افكند ، يك طرف كورش سياوش كاوه چون خورشيد ، سوى ديگر رستم و گرد آفريد و آرش و جمشيد ، و با نور افكن اميد ، پير توس و خيزش يعقوب را هم ديد ، و ديگر گاه ، بر لبانش خنجر لبخند ، چشم در چشم هزاران بابك آزاد يا دربند ، با آسودگى جان باخت ، او روانش را ز ننگ بندگى پرداخت ، تا ز خشت جان پاك خويش ، ايران ساخت ، ايران ساخت ، ايران ساخت .
بـابـکـی خـواهـم بـود بـر مـرز خویش تـا نـشـانـم خـون خـود در مـرز خویش
آیا بـابـک را می شناسید و می دانید او که بود ، می دانید برای چه جنگید و برای چه چیزی جان خود فدا ساخت ، می دانید او را که کشت و یا چگونه کشته شد ، هیچ می دانید بـابـک را ، که اگر نمی دانید ، چه شایسته اید بر حکومتی که برایتان حکم می راند ، و اگر هم که می شناسید بـابـک را ، زاد روزش مبارک .
برای اینکه پت پرسـتی نباشـی ، کافـی نیست که بت ها را شکسته باشـی ، باید خوی بت پرستـی را ترک گفته باشـی .
تا آزادی انـتـقــــاد در کـار نبـــاشـــد ، ســتــایــــش ارزنـــده ای نـیــــز ، وجــــود نـمــی تـوانـد داشـــت .
دیوان تو حافظ قرآن ماست ، دیوان تو حافظ برهان ماست ، بر این سخن غافل نیم حافظ ، دیوان تو حافظ بنیان ماست ، حافظم تویی آن کفر گوی رند ، عشق دیوان تو اندر میان ماست ، حافظم کفر تو عین نماز ما ، غافل نیم زین غزل که کیان ماست ، عاشق منم حافظ از کلام تو ، بنگر منی که در این رسوا میان ماست ، حافظا بین مرا که خرقه نیم دارا ، این شعر و غزل را که صور عریان ماست ، حافظم شدم عاشق از برای تو ، بر این غزل که هر ذره اش از جان ماست ، حافظ ببخش که شعر سزا نتوانم راند ، از بهر تو آن را که باید در میان ماست .
یه روزی پسرک قصه ی ما ، همون پسری که آینده رو پیشبینی می کرد ، وقتی که از مدرسه به خونه بر می گشت و همینطور که داشت از توی یه خیابونی رد می شد ، یهو یه توپ پلاستیکی از توی یه خونه پرت شد بیرونو اومد تو خیابون ، و پشت سرش هم دختر بچه ی کوچولویی از تو اون خونه دوید بیرونو خواست بره توپ رو برداره که پسرک داد زد ، خانم کوچولو وایسا ، من توپو بهت می دم ، و دخترک وایسادو پسرک رفت توپ رو برداشتو با لبخندی واسه دختر کوچولو پرتش کرد ، و دختر کوچولو وقتی که توپ رو از روی زمین برمی داشت ، پسرک رو دید که زیر چرخای یه ماشین له شده بود .
پسرک قدرت عجیبی داشت و آینده رو پیشبینی می کرد ، و هیچ اتفاق خوب و بدی نبود که اون ندونسته به پیشوازش بره . یه روزی که پسرک از جلوی یه ساختمون نیمه کاره رد می شد ، تا چشش به یه مادر و دختری افتاد که دست تو دست هم ، و جلو تر از خودش حرکت می کردند ، بی اختیار داد زد ، خانم وایسین ! و اون دو تا ، وقتی بی خبر از همه جا ، برگشتنو پسرک رو نگاه کردن ، پسرک با دیدن چهره ی معصوم دخترک و چشای مهربون مادرش ، گریش گرفت و چند لحظه بعد ، صدای فریاد کارگری از توی اون ساختمون و صدای مهیب فرو ریختن آواری ، همه رو متوجه اونجا کرد و مردمی که پی علت صدا اونجا جمع شدند ، مادر و دختری رو می دیدند ، که زیر آوار له شده بودن . آره ، پسرک قدرت عجیبی داشت و آینده رو پیشبینی می کرد ، و هیچ اتفاق خوب و بدی نبود که اون دونسته به پیشوازش نره .
مقـــــام عـیـــش میســــر نـمی شـــــود بی رنـج ، بـلـی به حــــــکـم بلا بـســته انـد عــهدالـســــــت ، به هسـت و نیسـت مرنجـان ضـمیـر و خوش می باش ، که نیستیسـت سـرانجام هر کمـال که هست .
در گذشته از آقای علی دشتی ، کتابی با نام تخت پولاد را به شما عزیزان معرفی کرده بودم و اینک می خواهم یکی دیگر از آثار ایشان را در اختیار شما مهربان یاران قرار دهم . کتاب بیست و سه سال ، که تاریخ حقیقی بعثت پیامبر اسلام را به تصویر کشیده است .
لینک دانلود کتاب - بیست و سه سال - علی دشتی
لینک دانلود کتاب - تخت پولاد - علی دشتی ( از کتاب های معرفی شده در قبل )
به گرد کعبه می گردی پریشان ، کی وی خود را در آنجا کرده پنهان ، اگر در کعبه می گردد نمایان ، پس بگرد تا بگردیم بگرد تا بگردیم ، در اینجا باده می نوشی ، در آنجا خرقه می پوشی ، چرا بیهوده می کوشی ، در اینجا مردم آزاری ، در آنجا از گنه عاری ، نمی دانم چه پنداری ، در اینجا همدم و همسایه ات در رنج و بیماری ، تو آنجا در پی یاری ، چه پنداری کجا وی از تو می خواهد چنین کاری ، چه پیغامی که جز با یک زبان گفتن نمی داند ، چه سلطانی که جز در خانه اش خفتن نمی داند ، چه دیداری چه دیداری ، که جز دینار و درهم از شما سفتن نمی داند ، به دنبال چه می گردی که حیرانی ، خرد گم کرده ای شاید نمی دانی ، همای از جان خود سیری ، که خاموشی نمی گیری ، لبت را چون لبان فرخی دوزند ، تو را در آتش اندیشه ات سوزند ، هزاران فتنه انگیزند ، تو را بر سر در میخانه آویزند .
من از جهانی دگرم ، ساقی از این عالم واهی رهایم کن ، نمی خواهم در این عالم بمانم ، بیا از این تنه آلوده و غمگین جدایم کن ، تو را اینجا به صدها رنگ می جویند ، تو را با حیله و نیرنگ می جویند ، تو را با نیزه ها در جنگ می جویند ، تو را اینجا به گرد سنگ می جویند ، تو جان می بخشی و اینجا ، به فتوای تو می گیرند جان از ما ، نمی دانم کی ام من نمی دانم کی ام من ، آدمم روحم خدایم یا که شیطانم نمی دانم ، تو با خود آشنایم کن تو با خود آشنایم کن ، اگر روح خداوندی دمیده در روان آدم و حواست ، پس ای مردم خدا اینجاست خدا اینجاست ، خدا در قلب انسانهاست ، به خود آ تا که در یابی خدا در خویشتن پیداست ، همای از دست این عالم پر پرواز خود بگشود و در خورشید و آتش سوخت ، خداوندا بسوزانم همایم کن ، نمی خواهم در این عالم بمانم ، بیا از این تنه آلوده و غمگین جدایم کن .
و اگر مىترسيد که به هنگام ازدواج با دختران يتيم ، عدالت را رعايت نکنيد ، از ازدواج با آنان ، چشم پوشى کنيد و با زنان پاک ازدواج نمائيد ، دو يا سه يا چهار همسر ، و اگر مىترسيد عدالت را رعايت نکنيد ، تنها يک همسر بگيريد ، و يا از زنانى که مالک آنهائيد استفاده کنيد ، اين کار ، از ظلم و ستم بهتر جلوگيرى مىکند ( سوره ی النساء ، آیه ی سوم ) . و مهر زنان را به عنوان يک بدهى به آنان بپردازيد ، ولى اگر آنها چيزى از آن را با رضايت خاطر به شما ببخشند ، حلال و گوارا مصرف کنيد ( سوره ی النساء ، آیه ی چهارم ) . و کسانى از زنان شما که مرتکب زنا شوند ، چهار نفر از مسلمانان را به عنوان شاهد بر آنها بطلبيد ، اگر گواهى دادند ، آنان را در خانه ها نگاه داريد تا مرگشان فرا رسد ، يا اينکه خداوند ، راهى براى آنها قرار دهد ( سوره ی النساء ، آیه ی پانزدهم ) . و آنها که توانايى ازدواج با زنان آزاد پاکدامن با ايمان را ندارند ، مىتوانند با زنان پاکدامن از بردگان با ايمانى که در اختيار داريد ازدواج کنند ، خدا به ايمان شما آگاه تر است ، و همگى اعضاى يک پيکريد ، آنها را با اجازه صاحبان آنان تزويج نماييد ، و مهرشان را به خودشان بدهيد ، به شرط آنکه پاکدامن باشند ، نه به طور آشکار مرتکب زنا شوند ، و نه دوست پنهانى بگيرند . و در صورتى که محصنه باشند و مرتکب عمل منافى عفت شوند ، نصف مجازات زنان آزاد را خواهند داشت . اين براى کسانى از شماست که بترسند از نظر غريزه جنسى ، به زحمت بيفتند و با اين حال نيز ، خوددارى از ازدواج با آنان براى شما بهتر است . و خداوند ، آمورزنده و مهربان است ( سوره ی النساء ، آیه ی بیست و پنجم ) . مردان ، سرپرست و نگهبان زنانند ، به خاطر برتری هايى که خداوند براى بعضى نسبت به بعضى ديگر قرار داده است ( مردان نسبت به زنان ) ، و به خاطر انفاقهايى که از اموالشان ، مردان در مورد زنان مىکنند . و زنان صالح ، زنانى هستند که متواضعند ، و در غياب همسر خود ، اسرار و حقوق او را ، در مقابل حقوقى که خدا براى آنان قرار داده ، حفظ مىکنند . و اما آن دسته از زنان را که از سرکشى و مخالفتشان بيم داريد ، پند و اندرز دهيد و اگر مؤثر واقع نشد ، در بستر از آنها دورى نمائيد و براى وادار کردن آنها به انجام وظايفشان ، آنها را بزنید ، و اگر از شما پيروى کردند ، راهى براى تعدى بر آنها نجوييد ، خداوند ، بلند مرتبه و بزرگ است ( سوره ی النساء ، آیه ی بیست و پنجم ) .
داد معشوقه به عاشق پیغام ، که کند مادر تو با من جنگ ، هر کجا بیندم از دور کند ، چهره پر چین و جبین پر آژنگ ، با نگاه غضب آلود زند ، بر دل نازک من تیر خدنگ ، از در خانه مرا طرد کند ، همچو سنگ از دهن قلماسنگ ، مادر سنگ دلت تا زنده ست ، شهد در کام من و توست شرنگ ، نشوم یک دل و یک رنگ تو را ، تا نسازی دل او از خون رنگ ، گر تو خواهی به وصالم برسی ، باید این ساعت بی خوف و درنگ ، روی و سینه تنگش بدری ، دل برون آری از آن سینه ی تنگ ، گرم و خونین به منش باز آری ، تا برد ز آینه قلبم زنگ ، عاشق بی خرد ناهنجار ، نه بل آن فاسق بی عصمت و ننگ ، حرمت مادری از یاد ببرد ، خیره از باده و دیوانه ز بنگ ، رفت و مادر را افکند به خاک ، سینه بدرید دل آورد به چنگ ، قصد سر منزل معشوق نمود ، دل مادر به کفش چون نارنگ ، از قضا خورد دم در به زمین ، و اندکی سوده شد او را آرنگ ، و آن دل گرم که جان داشت هنوز ، افتاد از کف آن بی فرهنگ ، از زمین باز چو برخواست نمود ، پی برداشتن آن آهنگ ، دید کز آن دل آغشته به خون ، آید آهسته برون این آهنگ ، آه دست پسرم یافت خراش ، آخ پای پسرم خورد به سنگ .
در هر کرانه از گیتی ، روزی ، و در سرزمین ما ، چند روز دگر ، روز مادر است ، و روزی هم ، روز پدر ، و چقدر حقیرند این روز ها ، که اگر همه گاهمان به نامشان بود ، باز هم اندکی بیش نبود . و شمایی که این نوشته را می خوانی ، اگر مادری و یا پدر ، بر دستانت بوسه می زنم ، و اگر هم هنوز نه ، از طرف من ، به فرشتگان محافظت بگو ، دوستی از دیاری دور تر ، چشمانش را میزبان قدمهایشان می کند . و اگر چه تکراریست ، اما ، قدرشان را بدانید که من ، سالهاست ، افسوس قدر نشناسی خود را می خورم .
مادر جان ، این آخرین نامه ایست ، که از یک وجبی گور زندگی واژگون بخت خود ، برای تو می نویسم ، فاصله ی من ، فاصله ی پیکر درهم شکسته ی من ، با گور بی نام و نشانی که در انتظار من است ، یک وجب بیش نیست ، این نامه ، هذیان سرسام آور رویای وحشتناکی است که در قاموس خانواده های بدبخت ، نام مستعارش زندگیست ، مادر جان ، شاید آخرین کلمه ی این نامه ، به منزله ی نقطه ی سیاهی باشد بر آخرین جمله داستان غم انگیز زندگی از یاد رفته دخترت ، خدا می داند که در واپسین لحظات عمر ، چقدر دلم می خواست پیش تو باشم ، و پس از سه سال جان کندن تدریجی و هم آغوشی با سوداگران ور شکسته ی شهوت ، در بستر خون آلود هوس های مست و تک نفس های ننگ و بد نامی و فراموشی ، جان زهر آلودم را در آغوش پر محنت تو و با دست تو به مرگ می سپردم ، افسوس که تو اینجا نیستی ، نه تنها تو ، هیچ کس اینجا نیست ، جز این پیکر در هم شکسته ام و پیر مردی رنجور ، که با دریافت پولی ، پولی که کارمزد آخرین هم آغوشی من است ، نامه ای را که اکنون می خوانی ، به جای من ، برایت نوشته ، و آورده است ، مادر جان ، می دانم که با خواندن این نامه ، به خاطر بخت سیاهی که دخترت داشت ، تا حد جنون خواهی گریست ، گریه کن مادر ، بگذار اشکهای تو سیل بنیان کن بنای شرافت کاذبی باشد که در این دنیا ، بدون پول ، پشتوانه زندگی هیچ تیره بختی نیست ، دختر تو مادر ، دارد همین حالا ، پای دیواری ، سینه شکسته و در کمال ناکامی و بد نامی ، می میرد ، ای کاش دختر در به در تو ، که من بدبخت باشم ، می توانست با مرگ خود انتقام شیر حلالت را از زندگی حرامی که داشت ، بگیرد ، مادر جان ، خواهش می کنم اجازه بدهی قبل از مرگ ، هر چه درد بی درمان در پهنه این دل ماتم زده ام دارم ، به صورت قطره های سرگردان اشک ، به دامان محبت بار تو بسپارم ، می دانم ، هرگز باور نمی کردی این چنین نامه ای به دست تو برسد ، تو بر حسب نامه های گذشته ی من ، دخترت را زنی نجیب می دانستی که شرافتمندانه ، دور از خانه و کاشانه ، نان مادر ستمدیده و خواهر یتیمش را به دست می آورد ، چگونه بگویم مادر ، که از بخت من بدخت ، در عصری به دنیا آمده ام که شرافت به طور رقت انگیزی بازارش کساد است ، می دانی یعنی چه ، مادر هر چه که تا کنون به تو نوشته ام ، دروغ محض بوده است ، دروغ محض ، اما اجتناب ناپذیر ، خدا می داند که هیچ دلم نمی خواست دل شکسته ات را ، بار دیگر بشکنم ، همه ی آن نامه ها را ده روز دیگر که مصادف با بیست و چهارمین سال تولد من ، که در حقیقت بیست و چهارمین سال تولد یک بد بختی بی زوال است ، بسوزان و خاکستر سردشان را لابلای بستر پاره پاره ی من که مات و دست نخورده و بی صاحب در کنج کلبه ی فقیرمان افتاده است ، دفن کن ، بگذار خاکستر آن نامه ها لاشه افتخار من باشد ، افتخار اینکه حداقل ، آنقدر تو را عزیز می داشتم که تا واپسین لحظات مرگ ، نگذاشتم حتی در تصور بیچارگی من ، شریک باشی ، مادر جان ، در تمام این مدت سه سالی که مرا به این قبرستان بی سرپوش آرزوها و آمال انسانی ، این آخرین ایستگاه امید بیکاران خانه به دوش شهرستانی ، این تهران خراب شده روانه کردی ، بر حسب راه نکبت باری که این اجتماع هرزه پیش پای زندگی غریب من گذاشت ، من یکی از بی پناه ترین و بی گناه ترین گناهکاران روزگار بوده ام ، افسوس ، هزار افسوس که ضربان نامرتب فرصت نمی دهد تا آنچه که می خواستم ، جزئیات گذشته و اندوه بارم را برایت شرح دهم ، همان قدر باید بگویم که زندگی ، به سرنوشتی این قدر دردناک دچارم کرد ، که سه سال تمام ، شب و روز کار من پاسخ دادن به تمنای هرزه مشتی نامرد بود ، که در ازای پولی ناچیز ، همه مستی ها ، پستی ها ، و رذالت های خود را ، وحشیانه در لذت زاییده از پیکر خسته و تب آلود من ، خلاصه کردند ، آه ، خداوندا ، چه سرنوشت وحشتناکی ، در عرض این سه سال ، سر تا سر آرزو های من ، اشک ها و اشک های پنهانی من ، بازیچه ی خنده ها ، محبت ها و پایکوبی های ساختگی بود ، در عرض این مدت ، هرگز فرصت اینکه چند دقیقه از ته دل به خاطر سیه روزی خودم اشک بریزم نداشتم ، تنها یک بار ، تقریبا شش ماه پیش بود که در کشمکش یک درد جانکاه ، صمیمانه خندیدم ، اما ، به خدا ، مادر ، اگر بدانی این خنده تصادفی را چقدر وحشیانه در لرزش لبانم شکستند ، آخ ، اگر بدانی ، آری ، مادر جان ، شش ماه پیش در همان خانه ای که آشیانه حراج تدریجی ناموس محتاج من بود ، صاحب فرزندی شدم ، از چه پدری و از چند پدری ، اینها را نمی دانم ، اما آنچه مسلم بود ، خدا ، برای اولین بار ، بزرگ ترین نعمت ها را ، نعمت مادر بودن را ، به من ارزانی کرد ، شبی که دخترم به دنیا آمد ، تا صبح از خوشحالی خوابم نبرد ، برای چند ساعت همه دردها ، در به دری ها ، گرفتاری ها را فراموش کرده بودم ، احساس می کردم زنی نجیبم و در خانه ای محقر و آبرومند برای شوهر مهربانم طفلی زیبا به دنیا آورده ام ، و فردا صبح پدرش از دیدن او ، آخ مادر ، چه می گویم ، چه می خواهم بگویم ، آه ، ای آرزو های خام ، ای آرزو های ناکام ، مادر جان ، اگر بدانی فردای آنشب چه بر سرم آوردند ، رئیس آن خانه نفرین شده ، بچه ام را از دستم گرفت ، به زور گرفت ، قدرت اینکه از جایم تکان بخورم نداشتم ، هر چه فریاد کردم ماما ، ماما ، فریادم در دل سنگش موثر واقع نشد ، آخ مادر ، ببین سرنوشت کار انسان را به کجا می کشاند ، که در خانه ای چنین رسوا ، به زنی که رئیس خانه است ، باید ماما گفت ، آخ ، بیچاره مادرم ، آری بچه ام را از آغوشم بیرون کشیدند ، بردند ، هنگامی که برای آخرین بار نگاهم به قیافه معصوم طفل بی گناه افتاد ، مثل اینکه با یک نگاه سرگردان از من پرسید ، چرا ، دخترم را بردن و بر حسب قوانین حاکم بر این چنین خانه ها ، او را در خلوت محض ، به خاک سپردند ، چه می دانم ، شاید این حکمت خدا بود ، شاید خدا فکر کرده بود که مردنش بهتر از ماندنش است ، دنیایی که سرنوشت دختر زن نجییبی چون تو را به اینجا می کشاند ، چه سرنوشتی می توانست نصیب دختر یک فاحشه ی بدبخت کند ، پس از دخترم مرا هم از خانه بیرون کردند ، از کار افتاه بودم ، درد فقدان بچه کمر هستی مرا شکسته بود ، مادر جان ، تصادفی نیست که شش ماه است نزد تو خجلم و نتوانسته ام مقرری ماهانه برایت بفرستم ، به خدا مادر ، در عرض این شش ماه درآمدم حتی آنقدر نبوده که یک شب با شکم سیر بخواب روم ، چه خواب ، چه شکم ، چه بد بختی ، شش ماه تمام است که در کوچه و پس کوچه ها ویلانم ، در عرض این شش ماه به صد جور مرض استخوان سوز گفتار شده ام ، دیگر نمی توانم حرف بزنم ، بغض دارد خفه ام می کند ، بغض نیست ، مرگ است ، مرگ در کار تحویل گرفتن پس مانده ی جان من است ، خداحافظ مادر ، شیرت را حلال کن ، به خواهر کوچکم هرگز نگو که خواهر نگون بختش چطور زندگی کرد ، و چطور مرد ، نه ، مادر جان نگو ، خدا نگه دارتان .
من با آنچه که منتقدانم می گویند ، مخالفم ، ولی تا پای جان ایستاده ام که آنها ، حق گفتن آزادانه ی سخنانشان را داشته باشند .
خودشو با هر زوری بود به سمت ما می کشندو می خواست آتیش کوچیک جولوی ما رو خاموش کنه ، و من هر بار که داشت موفق می شد ، از توی بطری کنار دستم ، یه خورده روی آتیشو ، یه خورده توی یه لیوانو ، می زدیم به سلامتیش . اونم حسودیش می شدو خودشو محکم بهمون می کوبید ، و اونقد این کارو کرد ، که نه روی زمین آتیشی مونده بودو ، نه توی بطری . یهو پتویی رو که رومون بود زد کنار ، نگاش کردم ، اونم داشت منو نگا می کرد ، انگار از تو چشام خوند چی می خوامو ، آروم اومد تو بغلم . حالا دیگه دریا هم آروم شده بودو می دونست ، آتیش مارو نمی تونه خاموش کنه .
مردم جاهل و ناقصند و ناکاملند و نیازمند کمالند و شرعا احتیاج به قیم دارند ( روح الله خمینی ، ولایت فقیه ) . جهل توده های عوام مقلد و منحط ، بنده واری را به یک شکم آبگوشت ، به هر که بانی شود اهدا می کند و این رای آنان در ردیف آراء رس ها ، یعنی الاغ ها و گاو ها است ، نمی توان ملاک گزینش رهبری باشد . امامت باید بر اساس ایدئولوژی الهی انتخاب شود ( علی شریغتی ، امت و امامت ) . حساب وجود امت مستلزم روحی است به نام امام ، و انسانی که امام خود را نمی شناسد ، بمثابه ی گوسفندی است که چوپان خود را گم کرده است ( علی شریعتی ، یک حزب تمام ) . حضرت امام خمینی ، جمهوری اسلامی را به نظامی توصیف می کند که در آن ، ولی فقیه قیم بلاعزل مردم صغیر است و مایه این ولایت را از طریق ائمه اطهار از مرجع الهی گرفته است ، بنابراین همانطور که صغیر حق عزل را ندارد ، مردم نیز حق چون و چرا در مقابل ولی فقیه را ندارند ( مهدی بازرگان ، انقلاب در دو حرکت ) .
علی اکبر سعیدی سیرجانی ، ادیب ، پژوهشگر و نویسنده ی آزاده ای ، که در راه آزادی مردم ایران ، با آگاهی کامل از عاقبت این ره ، یک لحظه هم تردید نکرد ، و آزاد مردانه زندگی را ، تحت بازداشت وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی ، وداع گفت . کتاب زیر ، یکی از ده ها اثر این بزرگ مرد ایرانیست .
لینک دانلود کتاب - رویای صادقه ی ، مشهدی عیسای مریدبان - علی اکبر سعیدی سیرجانی
چـو بشـنوی سخـن اهــل دل مـگو که خطاســت ، ســخن شــناس نـئی جــان من خطا اینجاسـت ، در انـدرون مـن خـســـتـه دل نـدانـم کـیـســـت ، کـه مــن خــمــوشــــم و او در فـغـــــان و در غوغـاســت .
نوبه ی زهد فروشان گران جان بگذشت ، وقت رندی و طرب کردن رندان پیداست ، چه ملامت بود آنرا که چنین باده خورد ، این چه عیبیست بدین بی خردی وین چه خطاست ، باده نوشی که درو روی و ریایی نبود ، بهتر از زهد فروشی که درو روی و ریاست ، ما نه رندان ریاییم و حریفان نفاق ، آنکه او عالم سر است بدین حال گواست ، فرض ایزد بگذاریم و به کس بد نکنیم ، وانچه گویند روا نیست نگویم رواست ، چه شود گر من و تو چند قدح باده خوریم ، باده از خون رزانست نه از خون شماست ، این چه عیبیست که از آن خلل خواهد بود ، ور بود نیز چه شد مردم بی عیب کجاست .
نادر ابراهیمی را همه می شناختند ، مگر می شد ، من بر مزارش ، و در باورم هم نبود که آنجا باشم . و روزی را به یاد می آوردم که گفته بود ، با دیدنم یاد روزگار گذشته برایش زنده می شود ، و من که می پرسیدم چطور ، و او با آن لحن همیشه محکمش ، باز سوال کردی پسر ، و همین چند خط خاطره را بارها ورق می زدم و این سوال همیشه در ذهنم باقی ، تا اگر فرصت دیداری دست می داد ، باز پرسمش ، اما افسوس که در دیدارش ، دیگر مرا نمی شناخت . و حال که از میان ما گریخته ، من مانده ام و آن سوال ، و ندا آمد ، باز سوال کردی پسر .
من خردمندترین مردمم ، چرا که بیش از همه ی ایشان ، بر جهل و نادانی خویش ، علم دارم .
در قبول دين ، اکراهى نيست . راه درست از راه انحرافى ، روشن شده است . بنابراين ، کسى که به طاغوت ( بت و شيطان ، و هر موجود طغيانگر ) کافر شود و به خدا ايمان آورد ، به دستگيره محکمى چنگ زده است ، که گسستن براى آن نيست . و خداوند ، شنوا و داناست . و زمانى را که موسى به قوم خود گفت ، اى قوم من ، شما با انتخاب گوساله ( براى پرستش ) به خود ستم کرديد ، پس توبه کنيد و به سوى خالق خود باز گرديد و خود را ( يکديگر را ) به قتل برسانيد . اين کار ، براى شما در پيشگاه پروردگارتان بهتر است . سپس خداوند توبه شما را پذيرفت ، زيرا که او توبهپذير و رحيم است . و آنها را ( بت پرستان را ) هر کجا يافتيد ، به قتل برسانيد و از آن جا که شما را بيرون ساختند ( مکه ) ، آنها را بيرون کنيد و فتنه ( بت پرستى ) از کشتار هم بدتر است و با آنها ، در نزد مسجد الحرام ( در منطقه حرم ) ، جنگ نکنيد ، مگر اينکه در آن جا با شما بجنگند . پس اگر با شما پيکار کردند ، آنها را به قتل برسانيد ، چنين است جزاى کافران .
ساقیا برخیز و در ده جام را ، خاک بر سر کن غم ایام را ، گرچه بد نامیست نزد عاقلان ، ما نمی خواهیم ننگ و نام را ، دود آه سینه ی نالان من ، سوخت این افسردگان خام را ، محرم راز دل شیدای خود ، کس نمی بینم ز خاص و عام را ، با دلارامی مرا خاطر خوش است ، کز دلم یکباره برد آرام را ، ننگرد دیگر به سرو اندر چمن ، هر که دید آن سرو سیم اندام را ، صبر کن حافظ به سختی روز و شب ، عاقبت روزی بیابی کام را .
نمی دانم وقتش شده که ما ایرانیان مسلمان دینمان را بهتر بشناسیم یا نه ، و اگر زمانش هنوز نرسیده ، که هیچ ، اما اگر شما عزیزان فکر می کنید ، که وقتش رسیده اسلام را بهتر بشناسید ، من کتاب اسلام شناسی آقای علی میرفطروس را به شما معرفی می کنم . باقی با خود شما .
لینک دانلود کتاب - اسلام شناسی - جلد اول - علی میرفطروس
لینک دانلود کتاب - اسلام شناسی - جلد دوم - علی میرفطروس
